محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1219

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كجا شويم به عراق ، و هم به شام باز شدند . و عبد الملك سخت بيمار شد و به رقّه بماند . و حسين بن على با سپاه بغداد باز شد . و خبر به محمّد آمد كه حسين سپاه شام را بازگردانيد و با ايشان حرب كرد . و چون حسين به بغداد اندر آمد و همه سپاه گرد آمده بودند چيزى نتوانست كردن . و حسين از محمّد همى ترسيد و به خانهء خويش شد و سوى محمّد نرفت . محمّد به شب اندر كس فرستاد و او را بخواند . رسول را گفت من بىسپاه سوى او اندر نيايم تا فردا سرهنگان و سپاه گرد آيند و به يك جا اندر آيم . و هم به شب حسين به همه سرهنگان كس فرستاد كه مرا محمّد امشب همى خواند و بخواهد كشتن . ايشان گفتند امشب مرو تا فردا با تو باشيم . هم در آن شب محمّد ديگر باره كس فرستاد سوى حسين كه بياى كه من با تو حديث دارم به شب اندر . حسين گفت : من نه مطربم و مسخره كه با من به شب حديث دارى ، و حديث تو با من از حرب و لشكر بود ، و مرا تا سپاه گرد نيايد سوى تو نيايم . پس ديگر روز برنشست و بر لب جسر بيستاد و سپاه بغداد پنجاه هزار مرد با او گرد آمدند و او ايشان را گفت ما را تا كى بود اين مذلت از اين نه مرد و نه زن ، يعنى محمّد . او خويشتن را به لهو و طرب مشغول كرده است و تدبير سپاه و مملكت دست بازداشته . پس هم آنجا تدبير كردند و محمّد را خلع كردند . حسين برفت با سپاه خويش و خود را به سراى محمّد اندر افگند و محمّد را از آنجا بيرون آورد سر و روى پوشيده و به سراى مادرش بردند ، زبيده ، و آنجا بازداشتند و بند بر پاى او نهادند . و موكّلان برگماشت [ 343 a ] و دعوت مأمون به بغداد ظاهر كرد . پس سپاه بغداد از حسين درم خواستند . گفت : من درم از كجا آورم ، و آن خليفت كه بيعت او كرديد به خراسان است تا كس او بيايد و شهر و سپاه به دو سپاريم و نامه كنيم و او را بياوريم . و بدين اختلاف به ميان ايشان اندر افتاد ، و سپاه به دو نيم شدند : نيمى با او بودند به هواى مأمون ، و نيمى هواى محمّد خواستند . و حسين حرب كرد با آن گروه . و آن روز تا شب به بغداد خون ريختن بود . شبانگاه حسين را بگرفتند و از ياران او بسيار بكشتند ، و محمّد را از خانه